۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

جایگاه عرفان در سیاست

همیشه گفته شده که باید احساسات را بر سیاست ترجیح داد ؛ مگر نه اینکه انسان با احساسات خود زنده است و از برآورده کردن نیاز های خود احساسات نیک به خود میدهد ؟
حافظ شیرازی در جایی گفت :

بینم روزی را در آیینه دل
نمی دونم چی چی حافظا

همینطور که از این بیت هم مشخص هست ، نباید هیچوقت از ذات ناب انسانیت دور شد و فاصله گرفت
درست مثل رئیس جدید اتحادیه اروپا Herman Van Rompuy ، که احساسات ایشون مثل یک دریا وحشی ، کوبنده و پویاست.
بدون هیچ توضیح اضافه معنی دو تا از شعر های ایشون رو مینویسم تا با عواطف و روحیات لطیفش آشنا بشیم ، اشک حسرت بریزیم و در دل سبحان بگوییم؛
شعری که در رابطه با مو گفته :

موها در باد می رقصند
و بعد از سالها همچنان باد می وزد
اما چه بد که دیگری مویی نیست
توضیح بنده : از این شعر می توان به عنوان تبلیغ شامپوی صحت هم استفاده کرد !

و شعر دوم؛
مرداب در انتظار است
تا دما را به اعتدال برساند
و آب تبخیر می شود

توضیح بنده : بعد از شنیدن این قطعه ، بنده از فرط سنگینی مفهومش سر به بیابان گذاشته و عارفی باتقوا گشتم ؛ الان هم با آقای ناصر خسرو دارم چایی-خرما میخورم ! والله !

۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

یک اسم و هزار سودا

تاحالا شده به معنی یک اسم تو زبان های دیگه فکر کنید ؟ برای بنده که خیلی شده !
بیش از 100 زبان در دنیا داریم و خیلی طبیعی هست که هر اسمی که ما مثلن تو فارسی خودمون میزاریم ، بالاخره تو یکی از این زبون ها یه معنی خاصی بده ؛ حالا یه موسسه انگلیسی اومده از این فکر استفاده کرده و از پدر و مادر هایی که تازه بچه دار شدن 1000 پوند میگیره تا معنی اسمی که برای بچشون انتخاب کردن بین 100 تا زبون رایج دنیا چک کنه که مبادا توی یکی از اونها معنی بدی بده !
به عنوان مثال ؛ تام کروز و حاجیه خانوم کتی هولمز که اسم بچشون رو گذاشتن Suri اگر بدونن این اسم به ژاپنی " جیب زنی " ، به فرانسوی " ترشیده " و به ایتالیایی " اسب خالدار! " معنی میده ، خود را حلق آویز خواهند نمود !
اسم پسر تازه به دنیا اومده وین رونی هم معنای جالب داره ؛ اسم این نوگل تازه به دوران رسیده : Kai هست که به فنلاندی " ممکن " ، استونیایی " ستون ! " و به زبان یوروبا ( غرب آفریقا ) " نگه ش دار ! " معنی میده !

۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

حال او دست خودش نبود

خب به حمدالله و به لطف الهی مجموعه تلویزیونی دلنوازان به پایان رسید و برگ زرین دیگری در دفتر مشق صدا و سیما خط خطی شد. این سریال طبق آمار های بنده ( منابع آماری من کاملن شخصی هستن ، پس نتایجش هم به خودم مربوطه ! ) با استقبال 100 %ی مواجه شد و قطع به یقین در مراسم اسکار پیش رو جوایز بسیاری را درو خواهد کرد.
به طور کلی بنده میمیرم برای صحنه هایی که آب در آن نقش اساسی داره ... این آب در مرحلۀ اول به ماده ایی گفته میشه که با زور بسیار به داخل فیلم نامه فرو میکنند تا کش بیاد و مردم عمیقن برن سر کار ؛ و در مرحۀ دوم همان آب خودمونه ، منتها در داخل شلنگ بر روی سر و صورت بازیگران ریخته میشه تا بیننده احساس کنه مثلن داره بارون میاد !
اما ... از هیچکس پنهان نیست ؛ ما با این سریال انس گرفته بودیم ، و بدان خو کرده بودیم ، و در بسیاری از موارد حتا تکرار آن را هم دیده بودیم ، چه اشک ها که با یلدا نریختیم ، چه درس ها که از مهتاب نیاموختیم ، چه گلخنده هایی که به رامین تحویل نداده بودیم ، چه فحش هایی که به بستگان درجه یک منصور نداده بودیم ... حال در فراق آنان چه کنیم ؟
همزمان با پایان این سریال ، متوجه شدیم سریالی که شبکه زیری کانال سه پخش میکرد ( به نام شمس العماره ) هم تموم شده که بدینوسیله خوشحالی خود را بابت خالی شدن کنداکتور هر دو شبکه اعلام میکنیم.
( هرچند که چند سریال جدید بزودی پخش میشن ؛ خسته دلان ، کلانتر 3 ، گاوصندوق و جستجوگران )

۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

طرف بوگاتی رو کجا داد ؟


ما تا الان فکر می کردیم فقط دست فرمون خانوم های ایرانی تحت لیسانس مزارع و مراتع کِشت باقالی می باشد ؛ اما انگار که مرد های آمریکایی هم در این زمینه مستعد هستند و می خواهند گوی رقابت را از ما بربایند
البته بنده احترام خاصی برای هر دو طرف در سینه دارم و هر دو را در نماز خود دعا می کنم و خواستار مغفرت زودرس آنان می شوم ؛ اما سوالی در ذهن دارم که مطرح می کنم
هی مردان آمریکایی ! به راستی از رانندگی یک مرکب به دنبال چه هستید ؟! چرا از اتوبوس استفاده نمی کنید ؟ چرا خود را سنگ لغزان روی یخ می سازید ؟ و این جوری ماشین چند میلیون دلاری رو باد فنا می سپرید ؟
همینطور که توی عکس هم میتونید ببینید ، آقای Gilbert Harrison در حال رانندگی با بوگاتی خوشگل خودش ، که چندین میلیون دلار می ارزه ، سرعت زیادی رو در پیش می گیره تا به خیال خودش لذت در رانندگی رو تجربه کنه ؛ اما ... یک پلیکان که در ارتفاع کم در حال پرواز بوده میاد جلوش و فریاد بر میاره : اگه وجود داری ، اگه جیگر داری ، اگه مَردشی ترمز نکن !
و خب ... گیلبرت جون ما هم قالب تهی  می کنه و میزنه به مرداب کنار جاده ... !
حالا با توجه به بی لیاقتی گیلبرت خان که با هم دیدیم و سرهای خود را به علامت تاسف به چپ و راست تکان تکان دادیم ، پیشنهادی رو به آقای ( FBI ) میدیم بدین شرح :

مدیر محترم و با لیاقت پلیس کل آمریکا
برادر گرامی ؛ جناب آقای FBI
احتراما به عرض می رساند پیرو حوادث رخ داده خواهشمند است تعدادی متناسبی پراید از کشور ما وارد کرده و به زور به مردم خود بفروشید تا دست فرمون و کنترل رانندگان در شرایط سخت به مقدار خفنی افزایش یابد .
ماوقع دربارۀ این تراکنش را ظرف چند روز آینده به بنده اطلاع بدهید.
و من الله توفیق
در پناه ایزد متعال

برای دیدن عکس در اندازۀ بزرگ روی عکس کلیک کنید

۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

من ، تو ، سوناتا و دخترها

عرض کنم دنیا ، دنیای شگرفی است . وندران ( یعنی و ان در آن ) آدمی چون کلافی سردرگم و حیران می ماند که راه را از بیراه نمیداند.
بنده درون اتوبوس دانشگاه و در مسیر بازگشت بودم ، در کنار پنجره نشسته بودم ، در جوار بنده نیز دختری همچین سانتال مانتال ( کنایه از شدت و حدت آرایش و پیرایش ) نشیمن گزیده بودند، در جلوی بنده نیز چند دختری نشسته بودند که جزئیات در خاطرم نیست .
و آقای راننده مرحمت می کردند و در پیچ و تاب جاده ما را میراندند و در گیر و دار ترافیک اتوبان آزادگان بودیم که حادثه ایی جالب رخ داد ...
حادثه ایی که جالب بود ...
حادثه ایی که خیلی جالب بود ...
حادثه ایی که ...
بنده ضمن گوش کردن به نوای موسیقی درون دست ها-آزاد ( هندز-فری ! ) مشغول نگرش به سیل و هجوم ماشین ها بودم که ... نگاهم به جایی گره خورد ، شاید هم البته جایی به نگاه من گره خورد !
اما کجا ؟
فکر بد نکنید ! اون جا هیچ ربطی به اون خانوم سانتال مانتاله نداشت ! من همینجور داشتم بزرگراه رو نگاه می کردم که یک دفعه ، نگاهم با  یه راننده سوناتا آمیخته شد ... شاید چند ثانیه ایی همدیگر مالامال از عشق نگاه کردیم ؛ چون در ترافیک هم بودیم و از کنار هم تکون نمیخوردیم ، در چند دقیقۀ بعد این نگاه ادامه داشت ،اما به نحو دیگری  ... من به ماشین طرف نگاه می کردم و اون هم به دختر های اطراف من ...
به نظر می رسید که هر دومون دوست داریم جای همدیگه باشیم ؛ تو نگاه آخری که این موضوع به نظرم خیلی تابلو بود ، همچین نگاهم کرد و چشم تنگ کرد که انگار بهم گفت : خاک برسر ! اینا پیشتن ، داری اتوبان رو نگاه می کنی ؟ پاشو حرکت بزن !
اما من در جواب او سکوت کردم و دم بر نیاوردم ، خلاصه که هر دوی ما به نظر می رسید در حسرت جای دیگری هستیم
و حال میخواهم مقایسه ایی کوچک داشته باشم بین خودم و آن آقای سوناتا سوار
ناگفته پیداست که من منم ، و تو ، همان آقاهه
    •تو میتونی سوار سوناتات بشی و گاز بدی و باهاش حال کنی ؛ اما من نمیتونم سوار اون دختره بشم و گاز بدم و باهاش حال کنم

    •تو اون سوناتا رو داری ، بازم چشمت دنبال این دختره بود ؛ اما من ...
    •و در نهایت اون سوناتا ما توئه ، اما این دختره ...

۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

پلیس 911 ؛ با سرویس محدود

این آمریکا هم عجب جای عجیبی است ؛ به طوری که آدمی با مشاهدۀ برخی رویدادهای این بلاد از فرط تعجب دچار تشویش ذهن و تسهیل در امور مربوط به دستگاه گوارشی می شود
روزی نیست که در این مملکت اتفاقی بس نادر نیفتد و کرک و/یا پر همگان را بر باد و به پرواز در آسمان های نیلوفری درنیاورد ؛ به عنوان مثال همین تماس تاریخی و تکرار ناشدنی که به صورت مشروح تقدیم می گردد
آقای Joshua Basso طی تماس با 911 ، از اپراتور محترم ، که خب خانوم بوده درخواست کار های بد بد ( از همان کار ها که فقط زن و شوهر ها می کنند و من آن را دوست می دارم ! ) میکنه !
دفعه اول زنگ میزنه و پیشنهادشو میده ، اما منشی پلیس تلفن رو قطع میکنه ؛ ولی این تماس ها 4 بار دیگه ادامه پیدا می کنه ، تا اینکه پلیس مجبور میشه رد تلفن رو بگیره و برن سراغش ؛ خلاصه بعد از 15 دقیقه دوست خوب ما رو می گیرن بازداشت میکنن و اون کاری رو که دوست داشت و اصلن به خاطر همون هم به 911 زنگ زده بود رو ازش دریغ کردند
آقای باسو توضیح داده شمارۀ پلیس تنها شماره ایی بوده که بعد از تموم شدن اعتبارش می تونسته بگیره ، و قصد مزاحمت نداشته !
بنده مراتب تاسف خود را نسبت به این امر ابراز میدارم و با صدای بلند خطاب به استکبار غرب می گویم :
ای آمریکا ! ای 911 ! یعنی تو شما ها یه نفر نبود که کار این بنده خدا رو راه بندازه ؟! حتما باید زنگ بزنن بگن اینجا دعوا شده ، یا اینجا یکی مرده تا شما برید سرویس بدید ؟! حالا یک نفر دچار احساسات دنیوی شده و نیاز به رفع آن دارد ، چه میشد اگر میرفتید و کمکش می کردید ؟! شما که حالی-وودتان تمام فیلم هایش پر است از این کمک ها ... این یکی هم روش ! اما نشان دادید بویی از انسانیت نبرده ایید ... به راستی آن همه Change We Need و شعار ها چه شد ؟!
حالا تصور کنید این اتفاق تو ایران می افتاد ؛ یکی زنگ میزد 110 از این پیشنهاد ها می داد ! به نظرم بهتره که بیشتر از این دیگه تصور نکنیم ؛ یعنی یکی زنگ زد 110 پیشنهاد داد ، تموم شد و رفت ! والله ، به ما چه اصلن !

۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

بهداشت فردی در کارواش

باز هم بنده مدتی را نبودم ، اما امار شما رو دارم که باز نشستید و فیلم نگاه کردید ... فکر نکنید خبر ندارم
در ضمن بابت این غیبت یک ماهه هم بایستی عرض کنم ، خیال نکنید که از سر تنبلی بوده ، بلکه بنده در سفری برای پژوهش علمی - تحلیلی بودم که در آنجا هم متاسفانه فشار بر روی تمامی اعضا و جوارح اینجانب بسیار زیاد بود
اما از این پس متعهد می گردم زود به زود به شما سر بزنم و نزارم شما فیلم نگاه کنید و شما رو به راه مستقیم که به سوی عاقبتی درخشان رهسپار است هدایت کنم
و اما بحث امروزمون ؛ بهداشت ، درمان و پیشگیری
بهداشت در طول تاریخ منحصر به منطقه ایی خاص نبوده و الان هم نیست ، اما این موضوع هیچ ربطی به چیزی که میخوام بگم نداره ، پس زیاد جدی نگیرید و به اصل مطلب فکر کنید که چه عمق زیادی داره
در مملکت استرالیا ، که یک جای دور قرار دارد و نمی شود پیاده به آن سفر کرد ، اتفاقی رخ داد که باید به عنوان الگو ( و چه بسا الگوی مصرف ! ) در دنیا مطرح شود
4 نفر از مردان اهل بهداشت و پاکیزگی استرالیایی میرن کارواش ، اما بدون ماشین !
حتا پول کارواش رو میدن و شروع می کنن به خارج کردن البسه از تن خود و مبادرت به شستن اندام خود با اب پاش کارواش !
و در همین حین خانوم های شاغل تو کارواش از این آقایون عکس می گیرن ، که همین عکس ها باعث شده آقایان الگوی بهداشت ما متهم به شکستن عرف عمومی شدن ...
داستان حمامواش ( حمام + کارواش !) این دوستان هم جالبه ، شروع کردن به شستشوی همدیگر با فشار زیاد آب !!! و در حال درست کردن کف - صابون در یک لگن هم بودن ! پلیس هم بهشون هشدار داده که فشار زیاد آب ممکنه به بدن آسیب بزنه ؛ از جمله چشم. و من هم یک جای دیگۀ بدن را اضافه می کنم اما نمی گویم تا شما خودتان حدس بزنید !
پس امروز آموختیم که در همه حال باید به بهداشت فکر کرد ؛ حتا تحت فشار !

۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

خاطرات روز اول دانشگاه


ابتدا به ساکن بایستی عرض کنم ، یک وبلاگ نویس حرفه ایی هیچوقت سن خودش رو لو نمیده ، پس انتظار نداشته باشید که بیام بگم من امسال برای اولین بار کنکور دادم تا سنم مشخص شه ! به خداوند قسم اگر خورشید را در دست راستم و ماه تابان را در دست چپم قرار دهید نمیگویم !
دانشگاه محل تحصیل اینجانب چند فرسخ خارج از شهر هست ، که با اتوبوس های تهیه شده در میدان های مختلف شهر میشه بهش سفر کرد ! و بنده نیز با یکی از همین اتوبوس های در نزدیکی محل سکونت ، خود را به دانشگاه رساندم و ...

روز اول ؛ کلاس اول ؛
از 30 نفر بچه های حاضر سر کلاس ، فقط چند نفر میدونستند Server چیه !
که بدون شک یکی او اونا منم !
دو تا پسر خیلی خوش تیپ تو کلاس داریم !
که بدون شک یکی از اونا منم !
استاد به زبان انگلیسی مسلط هستند با نمرۀ آیلس 6.5
که بدون شک تا چند ماه دیگه منم !

بعد از تموم شدن این سکانس ، هنگام ناشتایی فرا رسید و به سلف رفتیم ، تا غذای دانشجویی را تجربه کنیم
بعد اومدن جواب کنکور ، هر کسی که بنده رو میدید ، اول میگفت : شروین مبارکه ! دوم میگفت : غذای سلف رو نخوری ها !
و منم پیش خودم فکر میکردم ، غذای دانشگاه باید تعطیل باشه ، اما رفتم و دیدم ... چه غذایی ! به به ! واقعن یاد غذای امام حسین میفته آدم ! ( البته با یکم غلو ) خلاصۀ امر مرغ را بر بدن وارد کردیم و لذتش را بردیم ؛ نکته شایان ذکر هم اینه که قیمت این غذاها بسیار خوب بود ، 150 تومان به نظرم بهای خوبی است که ان شالله با خدمات دولت عدالت محور به رستوران های ناحیۀ شمال شهر هم کشیده بشه !!!
- فقط یه لحظه فرض کن رفتی رستوران فرانکفورتر منو رو داری نگاه میکنی :
    •باقالی پلو با گوشت                                                   200 تومان
    •پیتزا مخصوص                                                       175 تومان
    •چیکن برگر + سپایسی فرنچ لموناد شیکن بیف (!)            115 تومان
    •سالاد                                                                      25 تومان
    •نوشابه                                                                     یه بوس !
با این قیمت ها به راستی که جا داره با کف دستت بکوبی رو میز ، و بلند فریاد بر آری که :
گارسن ... این میز پای من !
و بعد از میل کردن غذا به محوطه رفتیم تا با کمی قدم زدن ، حجم غذا را بکاهیم و خود را سبک بال بیابیم ...
اما در همین حین ، تابلویی نظرمان را جلب کرد ، که خب به ناچار ما هم نظر شما را به ان جلب میکنیم ، چاره چیه ؟!
همین طور که در عکس میبینید ، به شکل کاملن رسمی از حضار محترم دعوت به ورود به چمن شده است ! و در ادامه اتفاقاتی افتاد که ما را ازرده خاطر کرد ؛ پس اگر تراژدی و نلودرامز (!) دوست ندارید بقیۀ مطلب را نخونید
در مسیر بازگشت ؛ در اتوبوس ؛
جای مذکر و مونث دیگر تعریف سابق را ندارد ! به شرح مشروح زیر :
قسمت عقب اتوبوس یا همون قسمت بانوان سابق تشکیل شده از 10 پسر و 5 دختر !
قسمت جلو اتوبوس یا همون قسمت آقایان سابق تشکیل شده از 12 پسر و 12 دختر !
و به شکلی کاملن صمیمی و من تو رو دوست دارم و تو منو دوست داری و او منو تو رو خودوشو و خودشونو دوست داره راه افتادیم بیایم خونه !
اون 10 پسر و 5 دختر عقب اتوبوس ، از اونجا که حوصله شون سر رفت ، شروع کردن به پانتومیم بازی کردن و خودشون رو سرگرم کردن ؛ اما ، چه سرگرمی لعنتی ! دهن ما کسائی که جلو نشسته بودیم به شکل 4 بانده و رفت و برگشت اسفالت شد ! بس که اینا سر و صدا کردن !
بنده در تمام مدت در حال گوش دادن به نوای موسیقی بودم و بیل-بیلک هندزفری در درون سوراخ گوشم بود اما مگه میتونستم بفهمم چی دارم گوش میدم ؟!
کلمات انتخابی تو بازی پانتومیم هم داستان جالی دارند ؛
کلمات زیر ، به ترتیب از لحظۀ سوار شدن تا لحظۀ پیاده شدن رو شامل میشن ، تا ببینید پانتومیم ته اتوبوس چه مسیری رو طی میکرد و اگر ترافیک یکم بیشتر بود چه کلماتی انتحاب میشد !

    1.دانشکده فنی
    2.کلاسور پاپکو
    3.چارلز دیکنز
    4.خودکار عطری
    5.اسپایدر من
    6.باربکیو
    7.رقص از نوع باباکرم
    8.ژیلت
    9.واجبی
    10.سوراخ کاسه توالت

خدا رو صد هزار مرتبه شکر به مقصد رسیدیم و باید اتوبوس رو خالی میکردیم ، و الا کار به جاهای باریک میکشید !
برای احساس کردن سر و صدای دوستان پانتومیم باز ، کافی هست که یکبار دیگه یاد آوری کنم که من تمام مدت داشتم با هندزفی موزیک گوش میدادم !!!

۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹

قصر واتیکان در گند و کثافت


فکر میکنید پشه و مگس و حشرات کثیف الوجود بیشتر پی کدوم قشر از مردم میرن ؟ اون کسانی که عطر و گلاب کاشون به خویشتن میزنن و تمیز و مرتبند ، یا اون کسانی که بوی گوشت مردار و جوراب گوسفند میدن ؟!
خب قطعا میدونم که جوابتون گزینۀ 1 بوده ! مثال بارز این فرضیه هم جناب آقای اوباما و جناب پیر بزرگ پاپ هستن ؛ که اولی شکار مگس شد و دومی طعمۀ اسپایدر که به عبارتی بهش میگن عنکبوت ( انکبود خونده میشه ! )
پاپ ، که لباس سفید و خوشگلی پوشیده بوده ، و حسابی شیک و پیک کرده تا بلکه بتونه یه دختری رو تور بزنه ( اسم دختر احتمالی : راک ، دارک کرش متال و الکترو !) و در حالی که به سخنرانی مشغول بود، یک مرتبه ، بادی وزید و عنکبوت بدجنس بر روی شونۀ پاپ نشیمن گزید ، و مسیر گردن وی را در پیش گرفت ، اما زنهار پاپ گویی که پیر است اما همچنان شیر است و در کسری از ثانیه متوجه وجود منحوس حشره فوق الذکر میشود و اقدام به زدودن خود از او میکند. حالا پاپ 82 ساله چطور چشماش عنکبوت به این ریزی رو دیده ، باید رفت و پرسید !
و در پایان قصد دارم نکته ایی اخلاقی رو ، به مسئولین بهداشت خونۀ پاپ اینا گوشزد کنم ؛ شما چه غلطی میکنید مفت خورا ؟ هان ؟! واتیکان رو گند برداشت ! این مرتیکه پاپ که زن نمیگیره ، شما هم دیگه از زیر کار در میرین ؟ به داد واتیکان برسید ، همین الان برید از محصولات بهداشتی تاژ بخرید و استفاده کنید تا فرار چربی ها را تماشا کنید !
برای دیدن عکس در اندازۀ بزگ روی عکس کلیک کنید

۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹

برای سومین بار میپرسم ، وکیلم ؟!

چند روزی ما نبودیم ، اما شما بودید ... ما نبودیم چون که ما همیشه در صحنه نیستیم و اساسن صحنه های فیلمها را نگاه نمیکنیم. اما شما بودید چون ، شما مردم ِ همیشه در صحنه هستید و فیلم های صحنه دار دوست دارید !
اما الان هر دوی ما هستیم ، پس بیاید با هم از اون فیلم ها نگاه کنیم ...
قبل از اینکه فیلم ببینیم ، یه ماجرا تعریف کنم تا درس بگیرید ، پند بیاموزید و کژ روی های زندگی خود را کاهش دهید.
تو یه شهر خیلی خیلی کوچیک تو آمریکا به اسم یورک ِ جدید ( New York ) یه دادگاهی برگزار میشه ، که بنده به عنوان یک شهروند مسئول ، و آشنا به حقوق شهروندی ، و آداب و معاشرت اجتماعی ، جوووووووووون ، در پساپس نگرانی های ویرانگر امید به زندگی ، عجب جیگریه در مقطع های کوتاه و بلند که به صورت آزمایشی ، ای ولله ، در نزدیکی قم پرتاب شد ...
.
.
.
.
.
من معذرت میخوام چرت و پرت گفتم ، حواسم به فیلم و صحنه هاش بود !
خب حالا که فیلممون رو هم دیدیم و شاد و شنگول شدیم ، جریان رو بگم تا توشه آخرت ببندیم ؛ تو همون دهاتی که اسمشو بالا گفتم ، دادگاهی برگزار میشه که وکیلش برای اولین بار تو دنیا نه تنها لباس رسمی به تن نمیکنه ، بلکه نمیپوشه !
جناب آقای وکیل با یه لباس خیلی شیک و اپرت تشریف میارن دادگاه ؛ پیراهن با دکمه های باز ، جین آبی سنگشور ، جوراب و کفش و از همه باحال تر : یه کلاه بیس بال که روش نوشته : Operation Desert Storm
این است البسه وکیل روایت ما ، که قاضی دادگاه هم بهش گیر میده و میگه کلاتو وردار مردتکه ! و خلاصه کلی جر و بحث میکنن ... یه جمله ایی که قاضی خوب اومد و من باهاش حال کردم این بود که : هر وقت من تو دادگاه نبودم ، از این لباس ها بپوش جونجونی ؟ باشه ؟!
اما به راستی ... آدم با کلاه بیس بال میره دادگاه ؟ حالا درسته دادگاه های آمریکا همشون فرمالیته هستن ، اما وسط دادگاه آفتاب 49 درجه که تابیدن نمیگیره ، میگیره ؟ یا قاضی با نور بالا نمیاد که ، میاد ؟

۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

بودی حالا

در فقدان او جامعۀ جهانی خون خواهد گریست ، و جای خالی او تا به همیشه احساس خواهد شد
پیرترین آدم دنیا رو میگم که خبر درگذشتش واقعن جانگداز بود ؛ سرکار خانوم Gertrude Baines در حالی 115 سال از خدا عمر گرفته در بیمارستان دار فانی را وداع گفت و به سرای باقی شتافت ! ساعت مرگ بین ساعت 6 تا 7 صبح گزارش شده ، که نشان از سحر خیزی جتاب عزرائیل داره ... نمیدونم کدوم عوضی گفته سحرخیز باش تا کامروا باشی ؟!
مرحومۀ مغفورۀ مذکوره 10 سال بود که در بیمارستان بستری بوده و مسئولین بیمارستان تنها کسان او در این دنیای محل گذر به حساب می اومدند ، در ضمن بانوی مسن مورد نظر ، در رای گیری اخیر آمریکا ، به بارک اوباما رای داده بوده ! و این خودش میتونه یکی از دلایل تعجیل آقای عزرایئل در قبض روح ایشون باشه !
هر کسی که شرف یاب این خاونم میشده و از رمز و راز عمر طولانیش میپرسیده ، در جواب فقط یک جمله رو سمع میکرده : از خداوند بخواه !
اما حالا پیرترین آدم دنیا ، فردی است 114 ساله ( اسم طرف : Kama Chien ) در کشوری عقب افتاده از نظر تکنولوژی ، سرعت اینترنت و بهداشت دهان و دندان ! ... کشوری که عرب ها به آن 'یابان' میگویند و در آن زلزله به وفور حادث میشود ... بعله ، خانوم ها ، آقایان : ژاپن !

۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

به والله دست ندارم !

بنده از ابتدای شروع خودم ، یعنی همون بدو تولد گفته ام که : قانون چیز دست و پا گیری هست و باید آن را نادیده گرفت.
پیرو این ادعا ، رویدادی در ینگۀ دنیا رخ داد ، که بر صحت نطق حقیر ، تاکید موکد داشت ؛ در فلوریدا ، یک بانک از نقد کردن یک چک فردی معلول خودداری کرد ؛ به دلیل اینکه فرد مذکور ، دست نداشته تا اثر انگشت بده !
حالا حتمن شما هم ، به این نتیجه رسیدید که قانون رو باید مثل یک تودۀ گازی تیره رنگ در نظر گرفت ؛ که از دور انگار امکان عبور وجود ندارد ، اما با کمی مشقت و ممارست قطع به یقین راهی بس گشاد وجود دارد ، چند راه حل ساده در پایین تقدیم میگردد
راه حل هایی که بدین شکل ارائه میشوند ، فقط به درد استفاده در آمریکا میخورد و در ایران به هیچ وجه کاربرد و کارایی ندارد ! مسئولیت استفاده بجا و یا نابجا از انها به عهدۀ فرد سو-استفاده-چی بوده ، هست و خواهد بود.

در صورت گیر کردن در مرحله ایی امور اداری در آمریکا ،با در دست داشتن مقداری وجه نقد در دست از Cheat ( تقلب ) های زیر استفاده کنید :
    1.اینو بگیر ، واسه بچه ها نارنگی بخر
    2.اینو بگیر ، شیرینیه بچه ها
    3.اینو بگیر ، خودت شیرین کام بشی
    4.اینو بگیر ، بنزین بزن
    5.اینو بگیر ، قابل تو رو نداره جون تو

نکتۀ بسیار واضح در هر پنج مورد ذکر شده ،در عبارت ' اینو بگیر ' نهفته ست ، که نشان از اهمیت وجود اِسکِن در مراحل مختلف زندگانی دارد. حالا اون بدبخته فلوریدایی که اصلن دست نداره تا اثر انگشت داشته باشه ، باید تو غربت با نون و نمکی بسازه و دم بر نیاره !

۹ سپتامبر ۲۰۰۹

وسیله : فحش ؛ هدف : آرامش

محقق های دانشگاه Keele در بریتانیای کویر (!) به تازگی دریافتند ، افرادی که در هنگام مواجه شدن با خطر از فحش استفاده میکنند ، در مقابل افرادی که از ادبیات ملایم تری استفاده میکنند ، از درد کمتری رنج میکشن و از آرامش بیشتری برخوردار هستن ؛ این نتیجه خود گویای حال جامعه ی ایران هم هست ، در زیر به صورت کیس به کیس به واکاوی این مبحث خواهیم پرداخت.

صحنۀ تصادف پراید و پژو آر-دی در میدان ونک :
راننده پراید : Xم تو دست فرمونت !
راننده آر-دی : خفه بمیر Y ! عین Zخَر اومدی وسط خیابون !

صحنۀ وقت کشی امید شریفی نسب ، بازیکن ایکبیری تیم فوتبال سایپا :
تماشگران یکصدا : ببر بیرون دستکشو !

صحنۀ مدرسۀ ابتدایی :
دانش آموز الف : پاک کنت رو میدی من ؟
دانش آموز ب : X ! ( یکی از انگشتان دستش را به صورت 90 درجه نشان میدهد !)

صحنۀ فیلمبرداری پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران :
مهران رجبی : من که Xخل نیستم !

نکته : در این رویدادهای بسیار عادی ، دلیلِ استفاده از فحش ها توسط افراد مختلف ، در سنین و جایگاه های مختلف ، فقط رسیدن به آرامش متعالی و نامتناهی بوده ولاغیر

جیش کن بابایی ...

در ممالک خارجه ، فرهنگسازی معنایی بس متفاوت در مقایسه با اندرونِ میهن دارد ؛ ما اینجا به ورزش کردن ، سیگار را ترک کردن و به ازدواج کردن مردم را تشویق و ترغیب میکنیم ، اما در آنجا ( خارجه ) مردم را به دستشویی کردن !
از همین فاکتور فرهنگسازی باید به عنوان یک متر در اندازه گیری شعور مردم استفاده کرد ... آخه دستشویی کردن مگر تشویق میخواد ؟ اون هم دستشویی کردن در حمام !

صحنۀ فرضی :
فردی در درون دستشویی ، مشغول ادرار کردن در حمام میباشد
تعداد کثیری از کسبه های محل ، بیکار ها و بچه های کم سن و سال که جمعن 100 نفر میشن یک صدا :
زیادتر ، زیادتر ، هرچه زیادتر بهتر !

مشاهده میشود که این تبلیغ ها بسیار Cheap بوده و اندازۀ ما باکلاس نیست ، اما وقتی از دیدگاه علمی که به قضییه نگاه کنیم ، متوجه میشیم که بایستی به خود آییم و بگوییم : ای بابا ! چه جالب !
گروهی دوستدار محیط زیست به نام SOS Mata Atlantica در برزیل مردم رو به دستشویی کردن در حمام تشویق میکنه ، هدف از این کار رو هم حفظ جنگل ها اعلام کرده ! دلیل منطقی ، و صد البته ساده ش هم اینه که هربار صرفه جویی در کشیدن فلاش دستشویی مساویه با 1.100 گالن آب بیشتر در سال ؛ جنگل هم به آب نیاز داره ! باور کنید هیچ املاحی از بدن ما قرار نیست وارد جنگل بشه !

۶ سپتامبر ۲۰۰۹

همسایه آماده باش

همسایه هم همسایه های قدیم  ... از هم حالی میپرسیدن ، حالی میگرفتند ، حالی میدادند ... اما الان ، فقط کینه و بخل و حسد بین همسایه ها حکم میکنه ؛ حالا باز ما تو ایران به غیبت و امثالهم اکتفا میکنیم ، اما تو پنسیلوانیا دیگه حسادت به اوج خودش رسیده و آمارها حاکی از آن است ملت چشم ندارن همدیگرو ببینن !
به عنوان مثال آقای ویلیام ماسر ( William Maser ) که 54 سال هم از خدا عمر گرفته ، نه تنها از سن و سال خودش خجالت نمیکشه ، بلکه با شلیک دو گلوله از توپخانۀ جنگی خودش که از جنگ قرن نوزدهم به جا مونده بوده ، دیوار خونه همسایه رو روی سرش خراب میکنه !
ویلیام ، این کار ناشایست رو هنگام عصر انجام داده ، و احتمالن مونولوگ های زیر رو قبل از وقوع حادثه به زبون آورده :
عجب غروب دلگیری ... همسایه هامون هم نمی میرن یه خرده حال کنیم ...
اَه ، حوصله م سر رفت ... بمیرید دیگه !
خودتون خواستید ، به سمت توپخونه ش راه میفته ...
خونه اکرم خانوم اینا رو بزنم یا اقا فِری ... یا اصلن هیچکدوم ، خانواده منوچهری ؟ اَه اَه اَه ... کاشکی گلوله به اندازه همتون داشتم !
و سرانجام ، ویلیام با دو گلوله خانه ایی در 400 یاردی رو مورد هدف قرار میده ... و بوم !
پیرمرد جنگجوی ما فعلن بازداشت شده ، و گفته خیلی متاسفم که این کار رو کردم ، دیگه نمیکنم !